عید 91 اومد و رفت.
خونه تکونی کردیم، هفت سین نچیدیم، مهربان از 15 اسفند تعطیل بود، من هم از بیست و چهارم.
ده روز آخر اسفند مهمون دار بودیم و بیست و چهارم با مهمونها رفتیم پیش مامان و بابا.
از شب عید تا دهم شمال بودیم، دهم اومدیم تهران، یازدهم ساعت یک صبح خبر فوت پدر سین کاف رسید و دوازدهم من با هواپیما خودم رو رسوندم بهش. سیزده به در بلیط پیدا نکردم که برگردم و من با همه فامیل بودم و مهربان تنها تو خونه.
چهارده فرودین برگشتم تهران و از پونزدهم زندگی عادی شروع شد.
شرایطمون از خیلی جهات بهتر شده. دو تا اسباب بازی خیلی خوب خریدیم که خیلی داریم باهاشون حال میکنیم!! اسباب بازی اول ماشین ظرفشوییه و اسباب بازی دوم اکس باکس!!!
چند ماه پیش که از اینجا کلافه شده بودیم و داشتیم به برگشتن فکر میکردیم، یک ایده ای اومد تو سرم که اگه برگشتم دوبی برای خودم کار کنم. میخواستم سفارش اردور و دسر بگیرم و خیلی جدی این کار رو دنبال کنم..
هفته پیش اولین سفارشم رو گرفتم. برای یک مهمونی 20 نفره اردور، دسر و یک نوع غذا دادم!
تا اینجا که استقبال خوبی شده.. مهربان از همه کارها عکاسی کرده و برنامه اینه که تو این مدت هرچی درست میکنم عکاسی کنیم و کم کم یه سری نمونه کار درست کنم و کارت چاپ کنم و برو که رفتیم..
از شرایط کاری هم باید بگم که همه چی داره نرم پیش میره.. حقوق مهربان 25% اضافه شد..
من از طرف یک دانشگاه دعوت شدم انگلیس و امشب دارم میرم دبی که برای ویزا اقدام کنم.. یک دعوتنامه هم برای اکتبر دارم که برم آلمان.. و خلاصه The world is mine !!!
امروز صبح هم بابا زنگ زدن و یک پیشنهاد خیلی جالب دادن.. یک قدم بزرگه که من فکر میکنم باید حتما الان برش داریم.. مهربان هنوز مردده.
اگه این تصمیم عملی بشه یک جهش خیلی بزرگ اتفاق میافته که اصلا و ابدا حالا حالاها انتظارش رو نداشتیم.
امیدوارم تصمیم درست رو بگیریم و کاری که صلاح هست رو انجام بدیم.
1- مهربان از هفته پیش سرما خورده.
2- مامان یک هفته اومد پیشمون و با کمکش کلی کارهای مثبت انجام شد.
3- خونه تکونی تا حد زیادی با کمک مامان و آقای کارگر کُرد قلچماق انجام شد.
4- آینه و شمعدونم بالاخره رسید.
5- دوباره رژیمم رو شروع کردم.
6- اولین سود پولمون رو گرفتیم که به نسبت رقم چشمگیری بود.
7- مهربان سرما خورده و تو یک هفته گذشته با دو روز مرخصی و دو روز تعطیلی آخر هفته اش چهار روز پشت سر هم موند خونه و استراحت کرد.
8- با مامان کلی کارهای هیجان انگیز کردیم مثل خرید از ج.معه بازار و صبحانه در کافه شم.رون و تجریش گردی.
9- آخر هفته داریم میریم پیش مامان اینها برای یک مهمونی تقریبا بزرگ.
10- مهربان سرما خورده بود و شب ولنتاین افتاده بود تو رخت خواب.
11- پروژه تماشای فیلمهای اس.کار امسال از دیشب با میدنایت این پاریس شروع شد.
12- مامان جمعه صبح رفت.
13- روز ولنتاین برای مهربان یک کتاب انگلیسی از جیمز جویس خریدم و برای مامان یک دسته گل.
کسی به من هدیه نداد.
بعد از یک هفته پری.ود و حال مزخرف که نسبت مستقیم داره با انجام دادن و ندادن خیلی از کارها، دیروز بالاخره یلیچکای همیشگی اومد خونه و بعد از دم کردن قهوه تازه، بند و بساط شیرینی پزی رو راه انداخت و خمیر بیسکوییت دارچینی درست کرد.
از توی فریزر سینه مرغ درآورد و نصفش رو ریز ریز کرد و با پیاز و پودر کاری مخلوطش کرد تا جا بیافته..
3 پیمونه برنج برای 3 روز ناهار مهربان دم کرد..
خمیر بیسکوییت رو قالب زد و گذاشت تو فر..
عطر دارچین که پیچید تو خونه، بقیه مرغ رو مزه دار کرد و آماده پخت کرد.. پیاز، فلفل سبز و قرمز و گوجه فرنگی رو با کلی ادویه و سس تند تفت داد و کوس کوس بهش اضافه کرد..
مرغها رو چید تو ماهیتابه چدنی و یک مشت قارچ ریخت کنارشون..
بیسکوییت های پخته شده رو چید تو ظرف..
برنج ها و بسته های خورش کاری رو جا به جا کرد.
همه کارها که انجام شد تو دو تا بشقاب کوس کوس و مرغ و قارچ کشید و آورد سر میز.
دیشب من، خودم و یلیچکا بعد از یک هفته با هم آشتی کردیم.
پ.ن: شنبه 15 بهمن،تصمیم گرفتیم تو همین خونه بمونیم.
پول پیش خونه رو هم گذاشتیم جایی که تا وقتی لازمش نداریم سودش رو بگیریم. شاید تا دو ماه دیگه، شاید 2 سال دیگه، شاید..
پیرو تصمیماتی که هفته پیش گرفتم که زندگی مون رو از حالت موقتی در بیارم و سعی کنم ازش لذت ببرم، دارم یک سری تغییراتی تو زندگی مون میدم. تغییرات ظاهری و روحی..
2 سال پیش چند تا نقاشی خیلی خاص از نپال آورده بودیم و وقتی دبی بودیم چون خونه کوچک بود گفتیم بگذار وقتی رفتیم ایران قابشون کنیم و بزنیم به دیوار. وقتی اومدیم ایران گفتیم بگذار بریم خونه خودمون و بعد قابشون کنیم.هفته پیش بالاخره یکی اش رو دادم قاب کردن و زدیم به دیوار.
سال پیش موقع خریدهای عروسی من گفتم هیچی نمیخواهم به جز آینه و شمعدون. کلی گشتیم تا چیزی که میخواستیم رو پیدا کنیم.
وقتی بعد از عروسی رفتیم دبی خونه کوچک بود و اومدیم ایران خونه موقتی بود و ...
هفته دیگه دارم میرم شمال پیش مامان اینا. یه میز براش سفارش دادم، میخواهم ترمه ای که مامان مهربان بهم داده رو بندازم روش و آینه شمعدونم رو بگذارم روش..
در راستای تغییرات روحی هم.. هفته پیش خسته از شرکت اومدم بیرون.. یکهو با خودم فکر کردم شش هفت سال حسرت خوردم که اگه ایران بودم پیاده تو خیابون ها راه میرفتم و نفس میکشیدم.. اگه ایران بودم زمستون ها یک عالمه لباس میپوشیدم و در حالی که بخار از دهنم بیرون میزد پیاده روی میکردم.. اگه ایران بودم.. اگه...
از همون روز، هر روز از سر کار تا خونه پیاده میرم.
از تو پاسداران پیاده میرم شریعتی، میرداماد تا سر مدرس .. از روی پل هوایی مدرس رو رد میکنم و از جردن تا جهان کودک میروم و میرسم خونه.
تقریبا تند میرم و کل مسیرم یک ساعت طول میکشه..
هدفون میگذارم تو گوشم.. روزی یک آلبوم.. البته معمولا یکی دو تا track هم میگذارم روی shuffle و به انتخاب آی فون گوش میدم! بیشتر از یک ساعت راه میروم.. مغازه ها و مردم رو میبینم.. زندگی رو میبینم که در جریانه.. و با لپ های گل انداخته و روحیه خوب میرسم خونه.
خوشحالم.
خیلی تنهام.. این روزها بیشتر از هر روز دیگه ای احساس میکنم تنهام..
مهربان هست.. مهربان تر از همیشه.. ولی من تنهام..
مهربان آدم تو خونه است.. دوست داره روزهای تعطیل خونه باشیم.. غذای خونگی بخوریم.. فیلم های روز جمعه ای ببینیم.. تو بغل هم دراز بکشیم تا خوابمون بگیره..
من هم عاشق این لحظه هام.. عاشق وقتی که از سر کار اومدیم و شام خوردیم و دراز کشیدیم جلوی تلوزیون.. وقتهایی که با نوازشهای مهربان چشمهایم سنگین می شوند.. وقتهایی که تمام خستگی روز از تنم بیرون میره..
مهربان آدم تو خونه است..
من اما دلم میخواهد گاهی قهوه ام رو بیرون بخورم..
دلم میخواهد اگه حوصله ندارم آشپزی کنم به جای اینکه زنگ بزنیم غذا بیارن، گاهی بریم بیرون شام بخوریم..
خیلی تنهام..
ایران که نبودیم حتی اگه تنها بودم میتونستم کتابم رو بزنم زیر بغلم و برم تو یک کافه بشینم و ساعت ها لم بدم و قهوه ام رو مزه مزه کنم..
میتونستم با خواهرم برنامه بگذارم که بریم و مغازه ها رو تماشا کنیم.. یک قهوه ای بخوریم.. یک چیز کوچکی بخریم و بیایم خونه.. میتونستم با دوستهام دخترونه برنامه شام بگذارم و دم رفتن برای مهربان هم غذا بگیرم و برم خونه..
من اینجا تنهام.
دیشب به زور مهربان رو راضی کردم بیاد بریم با هم قدم بزنیم.. مهربان کل روز تعطیل بود و من هم تا ظهر شرکت بودم.. به زور راضی شد بریم.. تو راه برگشت دلم میخواست بریم با هم یک جایی بشینیم و قهوه بخوریم... مهربان میخواست زودتر بیاد خونه و قهوه اش رو خودش دم کنه و لم بده جلوی تلویزیون و مراسم پنجشنبه شبش رو اجرا کنه..
دیشب یکهو فهمیدم اینجا خیلی تنهام.
دیشب وقتی برگشتیم تو بغل مهربان گریه افتادم..
به خاطر تنهاییم گریه افتادم..
دلم برای خواهرم تنگه. دلم برای خیلی چیزها تنگه..
چرا از آذر 89 تا تیر 90 هیچی ننوشتم؟ چرا یادم نیست پارسال این روزها تو چه فکرهایی بودم؟ با اینکه هنوز خیلی مونده ولی از الان پر شدم از حس عید.. از حس نو شدن..
از الان دارم فکر میکنم به هفت سین.. به خونه تکونی.. کاری که سالها است نکردم.
نه.. کاری که هرگز نکردم!! الان که فکر میکنم پارسال عید تازه 3 ماه بود که اومده بودیم ایران و خونه تر و تمیز بود. 7 سال قبلش ایران نبودم و عید و خونه تکونی مفهومی نداشت.. قبلش هم که دانشجو بودم و باز هم خونه تکونی برای خونه دانشجویی دلیلی نداشت.
امسال میخواهم اولین عید واقعی ام رو جشن بگیرم.. میخواهم یک خونه تکونی حسابی انجام بدم.. میخواهم یک هفت سین زیبا بچینم.. میخواهم عید دیدنی بروم.. میخواهم تو هوای تمیز و خلوت تهران پیاده روی کنم...
وای شب عید... میخواهم بروم تجریش و خودم رو به آرزوی چند ساله ام برسونم..
چرا ننوشتم؟ چرا از آذر 89 تا تیر 90 هیچی ننوشتم؟
اصلا یادم نیست.. یادم نیست پارسال شب عید کجا بودم.. یادمه هفت سین نچیدم. یادمه تجریش نرفتم. یادمه درگیر عروسی ب بودیم و چیزی از عید نفهمیدم.
ولی یادم نیست چرا؟ یادم نیست چرا هفت سین نداشتیم.. یادم نیست نوروز 90 چی شد..
چرا ننوشتم؟
یک سال گذشت.
فردا میشه یک سال که ما اومدیم ایران.
کاملا احساس میکنم ایرانی شدم.. احساس میکنم دیگه جا افتادم.. احساس میکنم زندگی مون روی روال افتاده و همه چیز سر جاش قرار گرفته..
هم من هم مهربان تو کارمون جا افتادیم و راضی هستیم.. زندگی از اون هیجان اولیه و معاشرت های اولش درومده.. داریم پس انداز میکنیم.. داریم یاد میگیریم ایرانی زندگی کنیم.
قرار بود سه ماه تو این خونه باشیم ولی یک سال شد. هنوز امیدوارم خونه مورد نظرمون رو پیدا کنیم.. نمیدونم تا عید کجاییم؟ اسباب کشی کردیم؟ اصلا دنبال خونه گشتیم؟
مهم نیست. مهم اینه که یک سال گذشته و من میخواهم زندگی مون رو از حالت موقت در بیارم.
اینجا خونه ماست. تا روزی که داریم توش زندگی میکنیم اینجا خونه ماست.
میخواهم تو خونمون "زندگی" کنم.
یک سالگی مون مبارک همخونه.
دلم یک خونه کوچک میخواهد با پنجره های بزرگ. یک خونه که وسائل خودمون توش باشه.
دلم برای ماشین لباس شویی ام تنگ شده!
نظرات ()