من، خودم و یلیچکا

 

پیرو تصمیماتی که هفته پیش گرفتم که زندگی مون رو از حالت موقتی در بیارم و سعی کنم ازش لذت ببرم، دارم یک سری تغییراتی تو زندگی مون میدم. تغییرات ظاهری و روحی..

2 سال پیش چند تا نقاشی خیلی خاص از نپال آورده بودیم و وقتی دبی بودیم چون خونه کوچک بود گفتیم بگذار وقتی رفتیم ایران قابشون کنیم و بزنیم به دیوار. وقتی اومدیم ایران گفتیم بگذار بریم خونه خودمون و بعد قابشون کنیم.هفته پیش بالاخره یکی اش رو دادم قاب کردن و زدیم به دیوار.

سال پیش موقع خریدهای عروسی من گفتم هیچی نمیخواهم به جز آینه و شمعدون. کلی گشتیم تا چیزی که میخواستیم رو پیدا کنیم.
وقتی بعد از عروسی رفتیم دبی خونه کوچک بود و اومدیم ایران خونه موقتی بود و ...

هفته دیگه دارم میرم شمال پیش مامان اینا. یه میز براش سفارش دادم، میخواهم ترمه ای که مامان مهربان بهم داده رو بندازم روش و آینه شمعدونم رو بگذارم روش..

در راستای تغییرات روحی هم.. هفته پیش خسته از شرکت اومدم بیرون.. یکهو با خودم فکر کردم شش هفت سال حسرت خوردم که اگه ایران بودم پیاده تو خیابون ها راه میرفتم و نفس میکشیدم.. اگه ایران بودم زمستون ها یک عالمه لباس میپوشیدم و در حالی که بخار از دهنم بیرون میزد پیاده روی میکردم.. اگه ایران بودم.. اگه...

از همون روز، هر روز از سر کار تا خونه پیاده میرم.

از تو پاسداران پیاده میرم شریعتی، میرداماد تا سر مدرس .. از روی پل هوایی مدرس رو رد میکنم و از جردن تا جهان کودک میروم و میرسم خونه.

تقریبا تند میرم و کل مسیرم یک ساعت طول میکشه..

هدفون میگذارم تو گوشم.. روزی یک آلبوم.. البته معمولا یکی دو تا track هم میگذارم روی shuffle و به انتخاب آی فون گوش میدم! بیشتر از یک ساعت راه میروم.. مغازه ها و مردم رو میبینم.. زندگی رو میبینم که در جریانه.. و با لپ های گل انداخته و روحیه خوب میرسم خونه.

خوشحالم.

   + یلیچکا ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

خیلی تنهام.. این روزها بیشتر از هر روز دیگه ای احساس میکنم تنهام..
مهربان هست.. مهربان تر از همیشه.. ولی من تنهام..

مهربان آدم تو خونه است.. دوست داره روزهای تعطیل خونه باشیم.. غذای خونگی بخوریم.. فیلم های روز جمعه ای ببینیم.. تو بغل هم دراز بکشیم تا خوابمون بگیره..

من هم عاشق این لحظه هام.. عاشق وقتی که از سر کار اومدیم و شام خوردیم و دراز کشیدیم جلوی تلوزیون.. وقتهایی که با نوازشهای مهربان چشمهایم سنگین می شوند.. وقتهایی که تمام خستگی روز از تنم بیرون میره..

مهربان آدم تو خونه است..

من اما دلم میخواهد گاهی قهوه ام رو بیرون بخورم..
دلم میخواهد اگه حوصله ندارم آشپزی کنم به جای اینکه زنگ بزنیم غذا بیارن، گاهی بریم بیرون شام بخوریم..

خیلی تنهام..

ایران که نبودیم حتی اگه تنها بودم میتونستم کتابم رو بزنم زیر بغلم و برم تو یک کافه بشینم و ساعت ها لم بدم و قهوه ام رو مزه مزه کنم..
میتونستم با خواهرم برنامه بگذارم که بریم و مغازه ها رو تماشا کنیم.. یک قهوه ای بخوریم.. یک چیز کوچکی بخریم و بیایم خونه.. میتونستم با دوستهام دخترونه برنامه شام بگذارم و دم رفتن برای مهربان هم غذا بگیرم و برم خونه..

من اینجا تنهام.

دیشب به زور مهربان رو راضی کردم بیاد بریم با هم قدم بزنیم.. مهربان کل روز تعطیل بود و من هم تا ظهر شرکت بودم.. به زور راضی شد بریم.. تو راه برگشت دلم میخواست بریم با هم یک جایی بشینیم و قهوه بخوریم... مهربان میخواست زودتر بیاد خونه و قهوه اش رو خودش دم کنه و لم بده جلوی تلویزیون و مراسم پنجشنبه شبش رو اجرا کنه..

دیشب یکهو فهمیدم اینجا خیلی تنهام.

دیشب وقتی برگشتیم تو بغل مهربان گریه افتادم.. 

به خاطر تنهاییم گریه افتادم..

دلم برای خواهرم تنگه. دلم برای خیلی چیزها تنگه..

   + یلیچکا ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

چرا از آذر 89 تا تیر 90 هیچی ننوشتم؟ چرا یادم نیست پارسال این روزها تو چه فکرهایی بودم؟ با اینکه هنوز خیلی مونده ولی از الان پر شدم از حس عید.. از حس نو شدن..
از الان دارم فکر میکنم به هفت سین.. به خونه تکونی.. کاری که سالها است نکردم.

نه.. کاری که هرگز نکردم!! الان که فکر میکنم پارسال عید تازه 3 ماه بود که اومده بودیم ایران و خونه تر و تمیز بود. 7 سال قبلش ایران نبودم و عید و خونه تکونی مفهومی نداشت.. قبلش هم که دانشجو بودم و باز هم خونه تکونی برای خونه دانشجویی دلیلی نداشت.

امسال میخواهم اولین عید واقعی ام رو جشن بگیرم.. میخواهم یک خونه تکونی حسابی انجام بدم.. میخواهم یک هفت سین زیبا بچینم.. میخواهم عید دیدنی بروم.. میخواهم تو هوای تمیز و خلوت تهران پیاده روی کنم...

وای شب عید... میخواهم بروم تجریش و خودم رو به آرزوی چند ساله ام برسونم..

چرا ننوشتم؟ چرا از آذر 89 تا تیر 90 هیچی ننوشتم؟
اصلا یادم نیست.. یادم نیست پارسال شب عید کجا بودم.. یادمه هفت سین نچیدم. یادمه تجریش نرفتم. یادمه درگیر عروسی ب بودیم و چیزی از عید نفهمیدم.

ولی یادم نیست چرا؟ یادم نیست چرا هفت سین نداشتیم.. یادم نیست نوروز 90 چی شد..

چرا ننوشتم؟

   + یلیچکا ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

یک سال گذشت.

فردا میشه یک سال که ما اومدیم ایران.

کاملا احساس میکنم ایرانی شدم.. احساس میکنم دیگه جا افتادم.. احساس میکنم زندگی مون روی روال افتاده و همه چیز سر جاش قرار گرفته..

هم من هم مهربان تو کارمون جا افتادیم و راضی هستیم.. زندگی از اون هیجان اولیه و معاشرت های اولش درومده.. داریم پس انداز میکنیم.. داریم یاد میگیریم ایرانی زندگی کنیم.

 

قرار بود سه ماه تو این خونه باشیم ولی یک سال شد. هنوز امیدوارم خونه مورد نظرمون رو پیدا کنیم.. نمیدونم تا عید کجاییم؟ اسباب کشی کردیم؟ اصلا دنبال خونه گشتیم؟

مهم نیست. مهم اینه که یک سال گذشته و من میخواهم زندگی مون رو از حالت موقت در بیارم.

اینجا خونه ماست. تا روزی که داریم توش زندگی میکنیم اینجا خونه ماست.

میخواهم تو خونمون "زندگی" کنم.

 

یک سالگی مون مبارک همخونه.

   + یلیچکا ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

دلم یک خونه کوچک میخواهد با پنجره های بزرگ. یک خونه که وسائل خودمون توش باشه.

 

دلم برای ماشین لباس شویی ام تنگ شده!

   + یلیچکا ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

خوشی به ما نیومده.

پسرک حالش خرابه. امشب میان تهران.

   + یلیچکا ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

سه سال گذشت؟ سه سال گذشت از روزی که پسرک اون بلا رو سر خودش و ما آورد.. سه سال گذشت از روزی که ما، هیچ کدام ما روز خوش شب نکردیم..
در تمام لحظات خوب و شیرین.. در همه دقایق ناب.. تو همه روزهای بی نظیری که داشتیم.. در پس همه لبخندها و خوشی ها پسرک بود و نگاه تو خالی اش.

سه سال گذشته و تو این سه سال زیر نظر دو تا دکتر خیلی خوب بوده.. همه به هم میگفتیم خوب میشه.. داره خوب میشه.. دیگه خوب شد..

ولی پسرک خوب نشده بود.

هر روز تا ساعت دو بعد از ظهر خوابیدن، ورزش نکردن، کار نکردن، معاشرت نکردن...

یک هفته است که دکترش رو عوض کرده، دکتر جدید معتقده پسرک تو این سه سال مداوا نشده. دکتر جدید فقط 100 روز وقت خواسته. دکتر جدید همه داروها رو عوض کرده.

پسرک از شنبه داروهاش رو شروع کرد. یک شنبه میگفت یک جوری ام.. دو شنبه صبح زودتر بیدار شده بود. از سه شنبه ساعت نه و ده بیدار میشه و میره شرکت پدرش.

 

پسرک دیروز گفت سه سال بود که یک چیزی توی دلم خالی بود.
حالا احساس میکنم پر شده.

 

 

برای اولین بار تو این سه سال خوشحالی ای رو دارم تجربه میکنم که خیلی نابه.. بی نظیره.. و بی سابقه.

کاش پایدار باشه.

   + یلیچکا ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

چند روز پیش به صورت اتفاقی با زنی 28 ساله آشنا شدم که در 19 سالگی ازدواج کرده بود، 20 سالگی باردار شده بود و در 23 سالگی از شوهر معتاد بیکارش طلاق گرفته بود.

این زن 28 ساله با دختر 7 ساله، برادر و مادر جوون مطلقه اش زندگی میکنه و تنها درآمد زندگی به گفته خودش حقوق بازنشستگی مادرش است که چیزی بین 200 تا 300 هزار تومان ماهیانه است.

زن بی مهابا از رابطه اش با مردهای مختلف حرف میزد. رابطه ای محدود به دستگاه خودپرداز بانکی به قول خودش.
با یکی از این مردها 3 ساله که همین رابطه رو داره و مرد به طور کامل خرج خانواده زن رو میده. مرد 20 سال از زن بزرگتره، 20 سال پیش ازدواج کرده، بچه ندارد و طلاق هم نگرفته.

زن نه تنها عذاب وجدانی از این موضوع نداشت بلکه معتقد بود به هیچ قیمتی حاضر نیست مرد از همسرش طلاق بگیره، چرا که در صورت طلاق پایبند زن میشه و زن علاقه ای به این مرد نداره.

زن در کنار این مرد حداقل با 3 تا 4 مرد دیگر هم همین رابطه را دارد.

برای یک بار مریضی دخترش از هر 4 نفر جداگانه درخواست کمک هزینه کرده و حدود یک میلیون به جیب میزند.

زن باور داره که نظر کرده است و به خاطر دعای مادرش و وجود دخترش آدمهایی مثل مرد در زندگی اش قرار میگیرند تا خرج زندگی اش بگذرد.

   + یلیچکا ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد